آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

آدرین

خلاص شدن از شر پستونک

1392/12/25 18:58
نویسنده : مونا
1,468 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره عسل مامی از شر پستونکم خلاص شد. هورااااااااااا

خیلی خیلی پروسه سختی بود ولی بالاخره باید انجامش می دادم. چندین وقت بود که این تصمیم رو گرفته بودم و آقای دکتر مهربون هم گفته بود باید زودتر از اینا این کارو می کردی ولی همش نگران بودم  که آدرین خیلی بی قراری کنه آخه اولا خیلی بهش وابسته نبود و فقط موقع خواب می خورد ولی یه ماهی می شد که شدیدا بهش وابسته شده بود همش سراغش رو می گرفت و دوست داشت توی دهنش باشه. این باعث شده بود که کمتر غذا بخوره چون هروقت غذا می خورد تا می دیدش میگذاشت توی دهنش و دیگه ادامه نمی داد ناراحت بدتر از همه این بود که همش به این ور و اون ور می زد و تا می گفتم بده بشورم می گذاشت توی دهنش تعجب خلاصه خیلی نگران بودم که مریض نشه و بالاخره عزمم رو جزم کردم که این کارو بکنم. خیلی تحقیق کردم و سرانجام راه تلخ کردن رو انتخاب کردم چون می دونستم که اگه یه دفعه بگیرم خیلی بی قراری می کنه. از عطاری صبر زرد گرفتیم و هفته پیش که رفتم سر کار به مامانم اینا گفتم تلخش کنن و بدن بهش آخه می خواستم خودم خونه نباشم که این صحنه رو نبینم ناراحت و مامانم این کارو کرد و داد بهش و آقا آدرین با کمال اعتماد به نفس گذاشته بود توی دهنش و زود اورده بود بیرون و گفته بود کثیف مامانا بشور خنده البته با شیرین زبونی خودش. خلاصه چندین بار مامان این کار رو کرده بود و عسل خان هم مرتب گفته بود بدمسه بوشورش و موقع خواب بد از ظهر هم با همون تلخی اینقدر مکیده بود که تلخیش رفته بود و خوابش برده بود تعجب 

خلاصه من بعد از ظهر از سر کار اومدم و یه جورایی برام تعریف کرد و ما هم به همین منوال ادامه دادیم و شب اول با بدبختی خوابوندیمش ولی دیگه پستونک رو بهش ندادم و گفتم دیگه تلخه و بدمزس و باید نی نی کوچولوها بخورن دیگه شما بزرگ شدی. 

الان پنج روزی میشه که دیگه بهش ندادیم. ولی خیلی کلافس و همش باید سرش رو گرم کنیم و باهاش بازی کنیم که یادش نیوفته ولی در طول روز دو سه باری هنوز یادش می کنه و ما هم همین رو بهش می گیم و دیگه سراغی نمی گیره.

یه موقع هایی از کارم پشیمون می شم ولی بازم فکر می کنم که بالاخره هرموقع می خواستم این کارو بکنم همین طور بود ضمن اینکه هر چی بزرگتر بشه وابستگیش بیشتر می شه و گرفتنش سخت تر ناراحت

حالا هم همش دعا می کنم که این چند روزم بگذره و دیگه عادت کنه و توی عید اذیت نشه.

راستی برای عید هم احتمالا هفته اول می ریم لاهیجان و امیدوارم اونجا آقا آدرین حسابی با مرغ و خروسا بازی کنه و خوش بگذرونه و مامی و بابا رو اذیت نکنه. انشاالله.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامانی غزل جوون
29 اسفند 92 13:47
بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم . بهار بر شما مبارک
الهه
11 فروردین 93 3:59
اومدم با خوشحالی تبریک بگم پست جدید رو دیدم ناراحتتون شدم ای بابا که چقدر باید سختی بکشیم و دلمون خون بشه برای مرحله به مرحله رشد و تغییرات این فسقلی ها انشالله این نیز به طور کامل و بی درد سر بگذرد زودتر
مونا
پاسخ
اميدوارم الهه جون ولي واقعاً خيلي خيلي سخت بود كاشكي حرفت رو گوش كرده بودم و توي عيد يا بعد از عيد اين كار رو كرده بودم
مامان مریم
12 فروردین 93 11:57
تبریک عزیزم واسه تصمیم و شروع این مرحله ی سخت..هرچند تجربشو ندارم ولی مطمئنا سخته مثل ترک همه ی وایستگیای دیگه.. سال نوتون مبارک و امیدوارم سال جدید مثل شروعش براتون پر از تحولات سازنده و موفقیت باشه ..ببوس آدرین مو فرفریه دوس داشتنیه منو
مونا
پاسخ
ممنون مريم جون سال نوي شما هم مبارك منم اميدوارم امسال براتون پر باشه از اتفاق هاي خوب و قشنگ در كنار مهتاب نازنينم
mamanenini
23 فروردین 93 12:43
سلام .سال نو مبارک
مامانی غزل جوون
31 فروردین 93 23:03
یک سلام قشنگ و یک دعای ناب از ته دلم تقدیم به تو نازبانو که جنست کیمیاست ,عهدت وفاست ,مهرت صفاست و حسابت از همه جداست... روزت مبارک
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد